به گزارش شهرآرانیوز؛ در روزهایی که نام رهبر شهید فقیدمان با بغض و اشک بر لب سوگوارانش در هر محفلی جاری است، آنها که روزی توفیق دیدارشان را داشتند و دقایقی را در چندقدمی ایشان زیسته بودند، حالا با چشمانی خیس به همان لحظهها پناه میبرند. میگویند آن دیدارها برایشان مثل لحظهای است که در روشنای کوتاه غروب برق میزند و بعد، آرامآرام در دلشان تهنشین میشود.
روزهای پساز شهادت رهبر شهیدمان برای آنها که تجربه و توفیق دیدارشان را داشتند، شبیه ورقزدن آلبومی است که هر ورقش ناگهان معنای تازهای یافته است؛ هر جملهای که شنیده بودند، هر نگاه، هر سکوت و خلاصه همهچیز آن، حالا با وزن دیگری در ذهنشان مرور میشود.
مشهدیهای پرشماری هم در زمره همانها هستند که از نزدیک توفیق دیدار «سیدعلی» را داشتند؛ حالا برخیهایشان با بغض از آن دیدار میگویند و از ایشان میخواهند که اینبار برایمان پدرانه دعا کند که حالا دعایشان مستجابتر است.
محمدتقی فخریان، مدیرکل اسبق آموزش و پرورش خراسان رضوی
به دلیل سمتهایی که تاکنون برعهده داشتهام، بارها توفیق دیدار با رهبر معظم انقلاب نصیبم شده است. اولین دیدار به سال ۷۹ برمی گردد که از طریق اتحادیه انجمنهای اسلامی دانش آموزان سراسر کشور به دیدار رهبر معظم انقلاب رفتیم. آن زمان قرار شد تعداد ۵ هزاردانش آموز با ایشان دیدار کنند که ۲ هزارنفر آنها از تهران و کرج و مابقی از سایر شهرستانها بودند. به یاد دارم که این بچهها حتی با پول توجیبی شان، مسیر شهرستان تا تهران را با اتوبوس یا مینی بوس طی کرده بودند.
بچهها خودشان کار نمادینی انجام دادند و پیش از حضور در محضر رهبر معظم انقلاب، شعر «مولا مولا» را با هم تمرین کردند. بچهها این سرود را به صورت دسته جمعی در حضور ایشان میخواندند و اشک میریختند. وقتی مقام معظم رهبری، فرمایش خود را شروع کردند، گفتند «این محبتی که دارید، دو طرفه است.» و همین صحبت دوباره موجب ابراز محبت از سوی بچهها به ایشان شد.
این دیدار به قدری صمیمانه بود که بعد از آن، صحبتهای رهبری را به صورت یک منشور درآوردیم که بعدها در اختیار مدارس قرار گرفت. ایشان در آن دیدار به دانش آموزان اعلام کردند که «مدرسه سنگر است و سلاح این سنگر، علم، دانش و ایمان است.»
برای مدت ۱۰ سال، ۵ دیدار دانش آموزی با رهبر معظم انقلاب تدارک دیدیم و هر بار شاهد انقلابی در وجود بچهها بودیم. زمانی که این دانش آموزان را بعد از ۲۰ سال میدیدم، هیچ کدامشان آن دیدارها را فراموش نکرده بودند و اثرگذاری ولی فقیه بر نسل جوانی که نیم قرن با آنها فاصله سنی داشتند، مشهود بود.
در این سالها دیدارهایی با مقام معظم رهبری نیز داشتیم که چکیده آن دیدارها تبدیل به منشوری از فرمایشات رهبری در عرصه تعلیم و تربیت شد. نکته واضح این بود که در این دیدارها فقط احساسات بین مقام معظم رهبری و معلمان رد و بدل نمیشد و ایشان به طور کاملا هدفمند، منظومهای از تعلیم و تربیت را به معلمان انتقال میدادند.
باور خبر شهادت ایشان برای ما خیلی سخت است و هیچ وقت فکر نمیکردیم ما باشیم و خبر نبودن ایشان را بشنویم. اسطوره و الگویمان را از دست دادیم، اما از این موضوع که ایشان در زمان حیات خود، مسائل مختلفی را برای ما بیان کردند و رهنمود و سنتهایی را به ما ارائه دادند، میتوانیم کمی آرام بگیریم.
محمدرضا معلمی، شاعر
روایتی که میخوانید، مربوط به دیدار رهبری با شاعران است که پارسال همین ایام اتفاق افتاد. شاید بیستدقیقه نیمساعتی بود که در صفوف نماز حسینیه نشسته بودیم. وقت را به چاقسلامتی و تازه کردن دیدار با دوستان قدیمی و گفتوگو میگذراندیم. ظاهر امر این بود، اما واقعیت ماجرا این است که فقط میخواستیم وقت بگذرد. کسی به دیگری کاری نداشت. حین گفتوگوها چشمهای سرمان به هم، اما چشم دلمان به درِ گوشه حسینیه دوخته بود.
بیتاب بودیم و هرچه به لحظه اذان نزدیکتر میشدیم، این بی تابی بیشتر میشد. از سرک کشیدنها و دزدکی نگاه کردنها خسته بودیم، اما انتظار برایمان شیرینتر از این حرفها بود. قامت بلندشان که از در وارد شد، دیگر کسی اختیار خودش را نداشت. یکی اشک میریخت، دیگری گریه میکرد، یکی شعار میداد، دیگری صلوات میفرستاد.
جذبه الهی ایشان و دلتنگی کودکانه ما برای تماشای سیمای پدر، ازخودبیخودمان کرده بود. تا بیایند و روی صندلی شان آرام بگیرند و ما را هم به نشستن دعوت کنند، نمیدانستیم چه میکنیم و به هرجا که امواج همهمه میبردمان، میرفتیم.
بعداز نماز که مشغول افطار شدیم هم وضع همین بود. همه در تلاش بودیم جایی سر سفرههای افطار پیدا کنیم که حداقل اگر به جایگاه ایشان نزدیکتر نیست، تماشایشان را راحتتر کند. از بگوبخندهایشان با آنهایی که نزدیکشان نشسته بودند، سر کیف میآمدیم و دلمان سبک میشد. کدام اندوه؟ کدام غم؟ همه را این لبخندها از ما گرفته بودند.
من جزو آخرین نفرات فهرست چهلنفره شاعرانی بودم که قرار بود شعر بخوانند. شاعری که قبل از من شعر خوانده بود، آن سوی مجلس بود و من این سو. وقتی که مجری نام مرا خواند، ایشان که نگاهشان هنوز به آنسوی مجلس بود، مرا ندیدند و پرسیدند: کجا هستند؟ وقتی دستم را بلند کردم، مرا دیدند و نگاهشان را به سوی من برگرداندند. از تأثیر نگاهشان هرچه میخواستم مقدمه شعرم کنم و هرچه را از سر دلتنگی آماده کرده بودم، از خاطر بردم. فقط سلامی گفتم و شعرم را خواندم. چند «آفرین» شان را هم ذخیره قوت قلبم کردم.
بعدها به کرات این خاطره را دستمایه شوخی با دوستانم قرار دادم. مدام با یادآوری این جمله که درباره من از مجری جلسه پرسیدند «کجا هستند؟» میگفتم شما هنوز نمیدانید من چه کسی هستم؛ من همانم که ایشان به دنبال من میگردند و از نزدیکانشان میپرسند فلانی کجاست. اگر میخواهید بدانید من که هستم، به این فکر کنید که بزرگ مردی که یک تنه روزگار آمریکا و اسرائیل را سیاه کرده است، دنبال من میگردد!
محمد پهلوان، عضو هیئت علمی دانشگاه علوم پزشکی مشهد
ماه رمضان سال ۹۰ یعنی درست ۱۴ سال پیش، با حضرت آقا دیدار دانشجویی داشتیم. آن زمان دبیرکل اتحادیه جامعه اسلامی دانشجویان دانشگاههای کشور بودم. یادم است که به حسینیه امام خمینی (ره) رفتیم و ازآنجایی که به من هفت دقیقه فرصت برای سخنرانی داده بودند، از چند روز قبل فکر کردم و از دوستان مشورت میگرفتم.
آن زمان افطار ساعت ۲۰:۳۰ دقیقه شب بود. از ساعت ۱۴ ظهر وارد بیت شدیم و، چون سخنران بودیم، از محل خصوصی وارد شدیم. البته این دیدار اولم نبود. اول دبیرستان هم در دیدار دانش آموزی حضور پیدا کرده بودم، اما در این دیدار توانستم در صف اول بنشینم؛ حضرت آقا زمانی که وارد شدند، یکپارچه نور بودند.
خاطرم هست که در آن دیدار وقتی پشت تریبون قرار گرفتم، درباره موضوعاتی مانند بحثهای داخلی، مشکلات کشور و بیداری اسلامی صحبت کردم و یکی از پیشنهادهایی که دادم، ارتباط مجموعهها و جریانات دانشجویی جوان جهان اسلام بود که رهبر معظم انقلاب، آن را یادداشت و در صحبت هایشان به آن اشاره کردند که کار خوبی است و باید پیگیری شود؛ بعد از آن، شاهد اتفاقات ملی و بین المللی خوبی در این زمینه بودیم.
بعد از سخنرانی توانستم از نزدیک با ایشان صحبت کنم و عکسی هم به یادگار گرفتیم که اتفاقا وایرال شد و روی این عکس، جملهای نوشته شده بود به این شرح که «نذر تو بادا جوانیام». همین ذکر دل خود من هم شد و حالا که ۳۷ سال دارم و موهایم دیگر سفید شده است، خوشحالم که سعی کردم در همان مسیر بمانم. در آن دیدار، انگشتر، قرآن و چفیه متبرکی از رهبر انقلاب به یادگار گرفتم که هیچ گاه از خودم جدا نمیکنم.
بعد از حمله اخیر آمریکا و رژیم صهیونی به کشورمان، وقتی چند ساعتی گذشت و خبری از رهبر معظم انقلاب منتشر نشد، نگران شدم و گمانه زنیهای بدی در این خصوص میشنیدم. اما باور نمیکردم تا اینکه سحر متوجه شدم خبر شهادت رهبرمان تأیید شده است. دیگر نمیتوانستم طاقت بیاورم و به حرم امام رضا (ع) پناه بردم. قیامتی به پا شده بود؛ زن و مرد از مصیبت وارده ناله میکردند. ما رهبری را از دست دادیم که برایمان حکم پدر داشت و هیچ پناهی جز امام رضا (ع) پیدا نمیکردیم.
ماریا غلامرضایی، فعال کارگری
مثل هر شب برای خوردن سحری بیدار بودم و به روال هر شب، تلویزیون روشن بود. مشغول جفت و جور کردن سفره سحری بودم که ناگاه چشمم به خبر زیرنویس افتاد که شهادت رهبر معظم انقلاب را تأیید میکرد. اولش فکر میکردم اشتباه میبینم و خطای چشم است. همسرم را صدا زدم. حال خودم را نمیفهمیدم. اولین چیزی که به ذهنم رسید، دیدار چند سال قبل بود.
اردیبهشت ماه بود. دو سه سالی از آن جریان میگذرد. برنامهای برای هفته کارگر بود و من هم به نمایندگی از این جمعیت دعوت شده بودم. تصورش را نمیکردم که توفیق دیدار رهبری در اولین ماههای سال نصیبم شود، آن هم به واسطه کارم. اصلا مگر چنین اتفاقی ممکن بود؟ ولی صدای کسی که در یک تماس تلفنی شبانه میگفت قرار حرکت همین صبح فرداست، حجت را تمام کرد که وعده دیدار نزدیک است. باز هم باورم نمیشد که «من و ملاقات با رهبری؟!». آن شب از خوشحالی تا خود صبح بیدار بودم.
نگاههای حسرت آلود اقوام، خویشان و دوستان دور و نزدیک و همه آنهایی که خیلی زود مطلع شده بودند چه سفری در پیش داریم تا همان لحظه آخر و قبل از حرکت یادآوری میکرد دیدار با چه کسی انتظارمان را میکشد. حتی مدیران و مسئولان شهری که برای بدرقه آمده بودند، یک جوری میگفتند «سلام ما را به آقا برسانید» که معلوم بود چقدر حسرت این دیدار را دارند.
قرار سفر با اتوبوس بود. با اینکه معمولا با اتوبوس سفر نمیکردم و سختم بود، این بار با همیشه فرق داشت. با اشتیاق روی صندلی نشستم. چند بار پلک هایم را باز و بسته کردم تا ببینم این سفر واقعی است و عینیت دارد یا من دارم خواب میبینم.
من پیگیر مطالبات و مشکلات کارگران در حوزههای مختلف شهرداری، اتوبوس رانی و ... بودم و این دیدار در راستای حمایت از حقوق آنها انجام میشد؛ البته نمایندگان کارگری از نقاط مختلف کشور، میهمان این دیدار با آقا بودند.
تا لحظهای که رهبر معظم انقلاب، در میان بدرقه جماعت با شعارهای مختلف در حسینیه حاضر شدند، باورم نمیشد که من آنجا هستم و هنوز هم باورم نمیشود چنین توفیقی در زندگی نصیب من شده است. آرامش ایشان حتی با آرامشی که از دور و پشت تصویر دیده بودم، فرق داشت. چند شب قبل، وقتی زیرنویس شبکه خبر را دیدم، بهتم زده بود و حالم را نمیفهمیدم. همسرم میگفت این همان چیزی است که خود آقا آرزویش را داشت.
علی اکبر آریک، کارمند شهرداری مشهد
نوروز بود، دهه ۷۰. به گمانم سال ۷۷ یا ۷۸. دقیق به خاطر ندارم. سفر راهیان نور در پیش بود. خوشحال بودم از اینکه سال نو را متفاوت شروع میکنم، آن هم با بچه مسجدیهای خاتم الانبیا (ص). سفر شروع شد. ما رفتیم منطقه جنگی. با کلی دعا که بدرقه راهمان شده بود. اولین بار بود. حال عجیبی داشتم. بودن و قدم زدن در خاک این مناطق، خودش حس نشاط و آرامش دارد.
فکر میکردم تنها خودم این طور هستم، اما همه بر و بچهها شروع سال در جنوب و حضور در این سفر معنوی را به فال نیک میگرفتند. خوشحالی مان وقتی کامل شد که گفتند در مسیر برگشت میرویم تهران دیدار آقا. اما خیلی زود خبر دادند که آقا تهران نیستند و نمیشود برویم. دلمان می خواست این سفر با دیدار ایشان کامل شود و برگردیم مشهد. با شنیدن این خبر، آه از نهادمان برآمد و صدای کاش و کاشکیها بلند شد. خلاصه اینکه قرار شد آن سفر بدون دیدن رهبری به پایان برسد.
صبح روزی که قرار بود از شلمچه به سمت مشهد حرکت کنیم، اعلام شد مسیر بسته است و برگشت فعلا منتفی است. همه در حال پرس وجو بودیم که چه شده و چه اتفاقی افتاده که خبر دادند حضرت آقا آمدهاند شلمچه. خدا آن سال لطفش را در حق ما تمام کرده بود. هیچ وقت عید آن سال را فراموش نمیکنم.